خاطرات پت و مت از زبان پت

شب شعر

سلام 

خوبی؟ نمی دونم چی شد که امروز که یه پشت بوم کار دارم هوس کردم که آپ کنم...  خدا عمر بده امیدو  از صبح یه ریز برام کنسرت گذاشته که خودکشی نکنم!!! در واقع یه هفتس که می خوام این کارو انجام بدم ولی نمی رسم... امروز عزم خودمو جزم کردم که به این ندای درونی جامه ی حیات بپوشانم!!!! اگه مت اینو بخونه می گه از کی تا حالا این لغات مجهول الهویه رو به کار می بری٫ (‌ این مثلا ویرگوله خوب؟ چی کار کنم با این کامپ که فارسیم نداره در همین حد می تونم ویرگولگذاری کنم!!!! حالا - می ذارم که خیلی نخواد دنبال این فسقل ویرگول بگردم!!!! این کامپ لوس که فارسیم نداره- خوبه خودم کیبرد فارسی و چینی و اینگیشو فرنچ و اینام سر خوده!!!‌ )‌ بعد می گه با کی جدیدا حرف زدی؟ تو که فرق اندیس و تندیس و نمی دونستی!!!! بعد هزار تا چیز دیگه که می زنه تو سرم!!!!  اصلا می دونی چیه... نمی دونم خودمم... حتما چیزی نیست... دارم به یه خاطره فکر می کنم... نمی دونم کدومشو بنویسم... یکیشو می نویسم که خیلیم طولانی نباشه ملت هموطن با دایل آپ نفتی برسن همشو بخونن... البته می تونن کل صفحه رو سیو کنن بعدا بخونن ولی من وظیفه ی انسانی خود می بینم که جهت ارتقا سطح زندگی هموطنان عزیز تر از جانم به فکر کلیه اقشار جامعه ی انسانی باشم!!!!

خب... هیچی خاطرش خیلیم هیجان انگیز نیست ولی توش یه سری نکاتی داره!!! یه روز در واقع یه بعد از ظهر داشتیم با مت از شب شعر میومدیم... خلاصه هوس کردیم که با روحیه ی شاعرانه ای که پیدا کردیم تا بخشی از مسیر قدم بزنیم و از هوای بهاری بهره بجوییم!!!  خلاصه رفتیم و رفتیم تا یه ساعت و نیم بعد رسیدیم خونه ی مت!!!! بس که حرف زدیم نفهمیدیم کی رسیدیم نزدیک بود خونشونم رد کنیم تازه!!! خلاصه مت رفت خونشون و به من گفت که از کجا تاکسی بگیرم و به تاکسی بگم کجا پیاده شم!!! ( سوالی که الان در ذهن دوستان مطرح می شه اینه که چرا مت مرا در این امر خطیر یاری نکرد!!! جواب سوال کاملا واضحه... مت همیشه یه مشکلی  داره که اون روزم داشت و مجبور خودشو سریعتر برسون خونه!!!‌)  یادش به خیر اون موقع ها حتی نمی دونستم ونک سمت شماله تهرانه!!! یه بار به سمت آزادی ایستادم سر آل احمد و هی می گفتم ونک!!!!!  بعد دیدم که راننده ها غر می زنن فهمیدم که ۹۰ درجه بر عکس ایستادم!!!! هیچی دیگه اون روز مت نتونست بیاد بهم بگه کجاس این تاکسی... منم رفتم دیدم تاکسی وجود خارجی نداره!!! بعد دیدم که کردستان یه طرفس( این مال قبل از اونیه که دو طرفش کنن- خداییش چه پلای با حالی ساختن ) گفتم چه طور تاکسی می خواد از اونور بره... حواسم نبود که صبح تاکسیه از خیابونه آزادگان ( یا یه چیزی تو همین مایه ها- همونی که کلی ۱۷ و ۱۹ اینا داره - اسد آبادی نها اونوریه کردستانو میگم ) اومده بوده!!!! بعد برای همین تصمیم گرفتم که قدم زنون برم تا ببینم چی میشه... البته هنوز رو مود شعر و این مسایل بودم... خلاصه رفتم و رفتم - البته دقیقا بر عکس جهت بزرگراه!!! خودتون تصور کنین چه صحنه ای بود... من عینه گیجا با کولیم قدم زنون رو جدول (‌چون اونجا عابر پیاده نداره که )... همینطوری که داشتم می رفتم دیدم که ای ول دو طرفه شد... گفتم برم اونور تاکسی پیدا کنم که دیدم هیچ رقمه نباید از این بزرگراه رد شم!!! هر پل عابر یه نیم ساعت با اون یکی فاصله داشت!!! وقتی که رسیدم به پل دیدم تا ته کردستان یه ۵ دقیقه راه مونده بنابراین بقیشم پیاده رفتم!!!‌! وقتی رسیدم خونه مت تقریبا ۲۰۰۰ دفه زنگ زده بوده که ببینه مردم یا رسیدم!!!!! ولی شب شعرش خوب بود با اینکه بعضیاش چرت و پرت بود در کل من که بار اولم بود می رفتم دوست داشتم و کلی راجع به شاعر شدن فکر کردم!!!! با کلی هیجان البته!!!

وایییییییییییی همین الان یاد یه صحنه افتادم... یه شب من نامزدیه یکی دعوت بودم که به نمایندگی از همه ی خونواده باید می رفتم بنابراین مت تنها مونده بود خونه!!! خلاصه از ۳ ساعتی که اونجا بودم ۱ ساعتشو داشتم با مت حرف می زدم که احساس تنهایی مزمن نکنه و من در بین جمعی که به زور ۳-۴ تاشونو می شناختم خیلی حس نکنم که بدترین مکان زندگیم قرار دارم... خلاصه همینجوری که داشتیم با هم صحبت می کردیم دیدم که پای داماد رفت رو دامن عروس... عروسم که داشت واسه خودش قدم میزد!!! خودتون می دونین بعدش چی شد..... همه ی اونایی که اون نزدیکیا بودن دست به دامن عروس شدن!!!!! منم که نزده می خندم ولو شدم از خنده- برای مت تعریف کردم چی شد و دوتامون تا مدت ها می خندیدیم!!!! خدا عمرشون بده مارو از اون حس تنهایی در آوردن!!!

همین دیگه... حالا خوبه گفتم که نمی خوام زیاد بنویسم و اینقدر نوشتم!!! خوب شد یکم گرم شدم... تقریبا داشتم یخ می زدم.... فکر کنم فشارم سقوط به سبک هایپربولیکی داشته بوده گردیده!!!!

حالا نکاتو میگم بعد میرم:

اول: من اصولا اهل شعر و این صوبتا نیستم وگرنه نباید با یه شب شعر کلا تعطیل میشدم!!!

دوم: تصمیم گرفتم که بازم برم تو جلسات ادبی - شایدم شعری چیزی بگم - و اون آخرینی بود که رفته بودم!!! ارزش شعر خیلی بیشتر از اینه که تازه وارده ها بتونن خودشونو قاطی کنن!!!

سوم: این خاطره متعلق به زمان قاجاره که کردستان هنوز یه طرفه بود!!!

چهارم: با اینکه مال عهد قاجار بوده ولی  نشون میده که من فرهنگ استفاده از پل عابر پیاده را حتی در اون زمان داشته ام!!!!

پنجم: هم اینک تقریبا ۸۰٪ قسمت ای تهرانو بلدم!!! البته امیدوارم که خیلی عوض نشده باشه با این رسالت و اینا... البته اون ۲۰٪ که نمیدونم همین قسمت از تهرانه که در اولین فرصت با استفاده از یک نقشه یاد می گیرم و اونجاهایی که تازه ساخته شدن!!!

ششم: در همین جا لازم می بینم که از کلیه ی افراد جامعه انسانی که مرا در جهت یادگرفتن این کلان شهر یاری نمودند... به ویژه مت و دوشستان - هموطنی که در خیابان از من ساعت پرسید و در قبال آن مرا در نقل مکان به سمت دیگر خیابان یاری نمود...

گفتم نقشه یادم اومد... وای آخر خنده بود و البته خجالت برای من..... روزای اولی که با مت آشنا شده بودم... گفت که می خواد برسون منو خونه...  اول گفتم نه چون می دونستم گمش می کنم ولی در نهایت قبول کردم... خلاصه رفتیم تو مطهری (‌تخت طاووس برای اونایی که مطهری رو نمی شناسن!!!‌)... بعد من کلی سال بود که از اون خیابون رد نشده بودم... می دونستم که خیابونه مورد نظر سمت چپه ولی نمی دونستم که چندمیه... یعنی تو نقشه دیده بودم ولی یادم نمیومد... اسمشو می دونستم... از قضا اون روز من نقشم همرام نبود... خلاصه سر هر کوچه و کوی و خیابون و اون بزرگراهه ( مدرس فکر کنم ) می رسیدیم می گفتم همینه... بعد می گفتم که نه بعدیه.... دیدم خیلی ناجوره گفتم که اصلا می دونی چیه من نقشمو نیاوردم نمی دونم کدومشه!!!! در نهایت رسیدیم به خیابون مورد نظر!!! ولی هر موقع یاد اون روز میوفتیم کلی می خندیم... یکی از دوستای مت که باهامون بود ادامو در میاره که نقشمو نیاوردم نمی دونم!!!! یادش به خیر... کلی اون موقع غصه خوردم ولی حالا می خندم....

خب من دیگه میرم... دفه ی بعد شاید پلیسارو گفتم... با طرح زوج و فرد واینا....

برای دوستایی که میگن تکلیفمونو روشن کن!!! من و مت با هم دوستیم و خواهر یا برادر یا مادر یا پدر یا همسایه یا ... نمی باشیم و این متن فقط برای اطلاع دوستان می باشد و فاقد هر گونه ارزش مادی می باشد و ارزش آن تنها معنوی می باشد!!!!! د بیا قانونن!!!!!

همتون شاد و خوشحال باشین و همیشه  باشین

 

 

+ پت ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱
comment نظرات ()