| خاطرات پت و مت از زبان پت |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
با وروجک که رفته بودیم فرنگ... آره بابا! همون دفعه رو میگم!
میفرمودم! با وروجک که رفته بودیم فرنگ یکی از مشکلات بنیادیمون، بعد از بلد نبودن زبون اجنبی های نژادپرست، غذا سفارش دادنمون بود!
به طور مثال یه شب همینطوری راه افتادیم رفتیم که شاید یه رستوران پیدا کنیم. گفته بودم جایی که مستقر شده بودیم یه ده کوره بود تو دل کوه؟ حالا که گفتم! خولاصه همینطوری که رفتیم دیدیم یه جایی هست شبیه خونه ولی دم درش تابلو داره و توانایی رستوران بودن رو داره! این بود که رفتیم تو و دیدیم که آره بابا! رستورانه! چه رستورانه راحتی هم هست! نشستیم اونجا و گارسون یه خانم درشت بود که رفت برامون منو آورد. حالا ما هی نگاه میکنیم هی چیزی نمیفهمیم. هی نگاه میکنیم هی چیزی نمیفهمیم! آخر سر صداش زدیم گفتیم ببین خواهر! بگو اینا چیه محض رضای خدا! که اونم چون زبون بین ال*ش خوب نبود رفت دیکشنری آورد. اما اگه شما تونستی اون الفبای تو منو رو تو دیکشنری پیدا کنی منو وروجک هم تونستیم. خولاصه غذا سفارش دادنمون یه نیم ساعت یه ساعتی طول کشید! آخرشم یه چیز دیگه آورد!
یه شب دیگه رفتیم یه ده کوره ی دیگه که مثلا آب و هوا عوض کنیم. باورتون نمیشه مردم و مغازه ها که میدیدیم انگار کنی که سی سال تو غار زندگی میکردیم! خولاصه اونجا چون یه خرده جنبه ی روستا بودن داشت و دیگه ده کوره نبود، میشد کسی رو پیدا کرد که یه ذره بین ال بلد باشه! رو این حساب اون دو شبی که رفتیم اونجا دلی از عزا در آوردیم! شب اول که دیدیم یه رستوران خوشکل اونجا هست که به نظرمون اومد میشه توش غذا پیدا کرد! این بود که بدون فوت وقت حمله کردیم توش! شب دوم گفتیم شاید اگه بگردیم دونر کباب پیدا کنیم!!!!!! لازم به ذکره که اینجانب هوس دونر کباب کرده بودم و هر چی هم که بهم میگفتن نداریم میگفتم میخوام! اول رفتیم تو یه رستوران-مانند آسیای دور (چین!) بعد یکی داوطلب شد برامون از رو کتاب دونر کباب پیدا کنه! که بعد گفت نداریم همچین چیزی! فقط یکی هست که اگه برید میمیرین از مریضی از بس کثیفه!!!! که خب مام جوون بودیم و نرفتیم! خولاصه به درخواست خودمون زنگ زد تاکسی اومد. تاکسی که اومد آقای رستوران دار پیشنهاد داد که بریم یه رستوران سنتی. راننده تاکسی هم یه خانم متشخص بود که با سر تایید کرد و به هم یه چیزهایی گفتن که به نظر میومد داشتن از خاطراتی که تو اون رستوران داشتن میگفتن!!!!! مام گفتیم به تشخص این دو نفر نمیخوره که بد جایی باشه! راهی شدیم و قبل از اینکه کرایه ی تاکسی رو بشمریم رسیدیم!!!!! چون دو تا کوچه اونورتر بود!!!!!
بهمون گفت رستوران اون دره! حالا من توقع جای تیره و تاریک با مثلا موسیقی زنده داشتم، ولی وروجک فکر میکرد الان میریم دربندی فرحزادی جایی!!!!!! رفتیم تو... خدا نصیب کسی نکنه! یه بوهایی میومد که من رسما سرم گیجی ویجی میرفت. کلا سه تا میز شاید تو رستوران بود که سر یکیش تعدادی پیرپاتال داشتن ورق بازی میکردن و انگار بومی از کودکی اونجا بودن و هیچوقت از پای میز بلند نشدند! چند ثانیه داشتیم با خودمون فکر میکردیم که چی کار کنیم و چی کار نکنیم که یه خانمه با یه پیشبند و ساطور و چاقو اومد!!!!! حالا نه به این افتضاحی ولی یه همچین حسی بهت القا میشد! خب باشه بابا! با ساطور نیومد ولی منو دستش بود! منو رو داد دستمون و شروع کرد به گفتن یه سری چیز که من و وروجک هیچیشو نفهمیدیم! دیگه نزدیک بود به استیصال برسیم که کشون کشون مارو برد نشوند رو مبل. حالا شما داشته باش که پیرپاتالها رو ما اجنبی ها زوم کردن و هر لحظه امکان داره بپرن ازمون عکس بگیرن!!!!! خولاصه ما نشستیم رو مبل و سعی کردیم رابطه ای بین منوی جلوی رومون و منوی شبهای قبل و کلمات تو دیکشنری چند شب قبل پیدا کنیم. هر چی بیشتر تلاش میکردیم، کمتر تشابه پیدا میکردیم! این بود که گفتیم بریم! ما که نمیفهمیم اینا چین، اینجام که خیلی بو میاد. داشتیم جمع میکردیم که بریم دیدیم خانمه اومد دوباره مارو نشوند و شروع کرد به بلند بلند داد زدند که فرانچسکو! فرانچسکو!!!!! یه لحظه احساس کردیم احتمالا فرانچسکو نقش آمبولانسی، ٩٩٩ای چیزی داره که داره میاد کمک!!!! چند دقیقه در اون حال بودیم (در این حال که خانمه جلومونو گرفته بود که از جامون تکون نخوریم و یه ریز آژیر میکشید که فرانچسکو!).....
دیگه خسته شده بودیم و میخواستیم زودتر یه چیزی بخوریم و بریم ده کوره ی خودمون. اومدیم راه بیوفتیم که دیدیم یه پسر بچه ی ١۶-١٧ ساله با موهای آب و جارو کرده ی فرق از وسط باز شده و کت و شلوار و بلوز سفید و پاپیون و کفش واکس زده پرید جلومون و تعظیم کرد!!!!!! و قبل از اینکه ما بفهمیم این آدم بود یا جن گفت good evening! may I help you? اینو که گفت من و وروجک رسما رو زمین ولو شده بودیم از خنده! هنوز به تصویر عادت نکرده بودیم که صوت هم رسید! شرط میبندم تمام مدتی که خانمه داشت آژیر میکشید فرانچسکو داشته لباس میپوشیده و جلوی آینه تمرین میکرده که چی بگه!!!! یا شایدم مثلا کتابهای کلاس زبانشو مرور میکرده!!!!!

خولاصه با هر فلاکتی بود خودمونو نجات دادیم و گفتیم که فلان غذا رو میخوایم که بعد از اینکه از اون خانمه پرسید گفت نداریم ولی بذارین براتون غذای سنتی بیارم. مام به اندازه ی کافی بوی غذای سنتی خورده بودیم و گفتیم نه و خداحافظی کردیم. در واقع به زور خودمونو از کف زمینشون جمع کردیم و پرت کردیم تو خیابون!
اومدیم بیرون دیدیم ای بابا! حالا کجا بریم که از دم رستوران چینی رد نشیم!؟ طرف به محض اینکه میدید ما هنوز سر گردونیم صدامون میکرد و مجبور میشدیم هشت پا بخوریم!!!! بنده خدا انقدر آدم خوبی بود (چینی نبود اونی که کمکمون کرد). اولش که پیدامون کرد رفت برامون لپتاپشو آورد که از رو اینترنت ببینه میتونه دونر کباب پیدا کنه یا نه!!!! باز بگین این اجنبی ها نژاد پرستند!
در نهایت رفتیم همون رستوران خوشکله فکر کنم یا رفتیم یه رستوران سنتی ایتالیایی!!!! حداقل چهارتا غذای سنتی ایتالیایی تو همون ولایت خودمون خوردیم میدونیم چی چی هستند!
* بین ال: بین الملل! زبان بین ال میتواند هم حرکات موزون باشد، هم اصوات موزون و هم زبان انگلیسی! ما بسته به توانایی های طرف از یکی از این سه استفاده میکردیم!
| لینک |
چند شب پیش قبل از شام رفتم که دوش بگیرم. وقتی برگشتم وروجک و عیال فرمودند که غذاشونو خوردن و مال منو گذاشتن تو فر چون دیدن اکه اگه نخورن میسوزه! مام رفتیم تو فر دیدیم سینی پیتزا هست و یه بشقاب پشت و رو روش! گفتیم خب لابد خواستن دیگه بیشتر از این برشته نشه. بشقاب رو که بگردوندم دیدم دو تا پیتزا شد!!!! یکیش که زیرش نون بود و روش سس و کمی گوشت که تو سینی مونده بود، یکی دیگه هم که زیرش پنیر پیتزا بود و روش قارچ و بقیه ی فامیلاش!!!!! یکی نیست بگه خب میخواین ذکاوت خرج کنید حداقل بشقاب گود بذارید روش یا فویلی چیزی!
فرداش با چند تا دکتر-پرفسور رفتیم ناهار بیرون. یه طوری که من مثلا هم سن نوه اشون بودم! اونا چهار نفر بودن و من یه نفر! چهار به یک!!!! اونم من که نمیتونم صجبت نکنم! خدا میدونه چقدر سوتی دادم، بگذریم. اول گفتیم پیش غذا بخوریم. تا پیش غذا بیاد نون و کره خوردیم! که نون من دلش نمیخواست نصف بشه! خدا میدونه چقدر عرق ریختم تا تونستم با اون چاقو و چنگال مسخره تیکه اش کنم و روش کره بمالم و با چنگال بذارم تو دهنم!!!! بعد پیش غذا دوون دوون اومد سر میز! مال من یه لایه لبو بود که روش گردو و پنیر بز و نمیدونم یه چیزهای کریستال مانند و اسفناج با ریشه گذاشته بودند! خوشمزه شده بود!!!!!
نوبت غذا شد...
خب من نمیدونم با چه منطقی فکر کردم خوردن ماکارونی نباید خیلی سخت باشه. ماکارونی سفارش داده بودم!!!!! غذام رو آوردن. به بشقاب ماکارونی زرررررردددددد با دو مدل زیتون با یه خورده پنیر پیتزا با اسفناج پختیده با بقیه ی مخلفات به علاوه ی روووووووووووووووغن زیتون زیاد!!!!!! حالا مگه میشه جلوی اینا ماکارونی لیز داد تو دهن؟! عمرا! اونا مثلا نخود فرنگی رو نصف میکردن با چنگال میخوردن، من ماکارونی رو دور چنگالم میپیچوندم تا میومدم بذارم تو دهنم لیز میخورد میریخت تو بشقاب!!!!! در بهترین حالت سریع دهنم رو میبردم جلو و تا میومدم دهنم رو ببندم ماکارونی ها دوباره لیز میخوردن!!!! فکر کن! اون چهار نفر که دیگه اصلا به روشون نمیاوردن که منم باهاشون هستم! دیگه نزدیک وسطهای غذام بودم که دیدم یکی یکی غذاهاشون تموم شد و من میدوندم و حوض ماکارونی-روغنم! دیدم خب دیگه الان بهانه ای ندارند که سرشونو بندازن پایین و منو نادیده بگیرن، دستمالم رو از رو پام برداشتم، دهنم رو پاک کردم، دستمال رو تا کردم گذاشتم رو میز!!!!!! اصلا هم به روم نیاوردم که تمام صورتم رو چرب کردم. تقصیر من چیه که ماکارونیه رو که لیز میدادم تو دهنم روغن جمع میشد تهش و بعد میپاشید اینور اونور؟!
بعد گفتن دسر! گفتم من هیچی نمیخوام! بهم یه فنجون هم قهوه بدین کافیه! نه که از صبحش مخم رو خورده بودن، احساس میکردم کوکائین (کافئین!) بدنم اومده پایین!!!!!
خلاصه این بود سرنوشت دو وعده از وعده های غذایی پت! شما فکر کن سه وعده در روز غذا میخورم و سر هر کدوم هم یه همچین ماجراهایی رخ بده!
| لینک |
این خاطره بر میگرده به ایام زندگی با مت. چند روز پیش یاد جوونی هام کرده بودم اینم یادم اومد..
روزهای اول که چه عرض کنم هفته های اول بود که دیدم ما تو خونه کفگیر نداریم که وقتی غذا درست میکنیم باهاش غذا رو هم بزنیم. یعنی داشتیم ها! ولی از این فلزیها بود که کف قابلمه رو هم با غذا هم میزنه! البته بهم گفته شده بود که از اون یکی مدلها هم داریم،ولی ما هر چی گشتیم کمتر یافتیم! آخه نه که خونمون قصره برای همین! خلاصه یه روز خیلی سعی کردم به ذهنم بسپرم که میرم بیرون حتما حتما کفگیر بخرم.
داشتم میومدم خونه که یادم اومد این گوشه ی میدون یه کریستال فروشی جدید باز شده که شاید کفگیر هم داشته باشه. رفتم تو و همینطوری که محو کریستال هاش شده بودم، همانند کلاغی که الماس میبینه!، فروشنده اومد جلو و شروع کرد به سوال جواب. گفت کفگیر نمیفروشیم ولی یه مدل داریم که ایناست. نگاه کردم دیدم خود کفگیر که پلاستیکیه، تو غذا ذوب میشه! دسته اش هم که یا سبز فسفوری بود یا نارنجی بوق یا صورتی جیغ! حالا اگه آبی داشت یه کاریش میکردم. گفتم خب اینو میشه تو قابلمه گذاشت یعنی؟! گفت آره شاید و ممکنه و احتمالا و اگه! گفتم یه چیز بهتر ندارین یعنی؟! که گفت بذار برم برات بیارم!
آدم احساس میکرد طرف میخواد بره براش آپولویی چیزی بیاره! چند دقیقه بعد با یه چیزی برگشت که خودش بهش میگفت کباب برگردون! تاکید داشت که این کباب برگردونه نه کفگیر!
چرا؟! چون مثل کفگیر بود، درست! اما وسطش یه تیکه اش باز میشد که میشد باهاش کباب و کتلت رو برگردونی!!!!! میگم خب همین خوبه چون میشه باهاش خیلی کارا کرد! مثلا مرغ شل شده رو از تو قابلمه جمع کرد یا باهاش ماهیگیری کرد!
به زور فروشنده رو راضی کردم که کباب برگردون رو به جای کفگیر بهم بفروشه. در ضمنش هم خیلی توصیه میکرد که این آلمانیه و تو خونه باهاش فارسی تمرین کنیم و سه سال و نیم گارانتی داره و با لباس سفید میاد و با لباس سفید میره و از این چیزا برای همین از اون پلاستیکیه انقدر گرونتره!
مام ذوق زده که آخجون امشب میتونیم کباب بپذیرم و با این کفگیر هی برگردونیمش اومدیم خونه. آخه تا قبلش کباب هامون رو بر نمیگردوندیم که!!!! همشون یه طرفه بودن فقط!!!! برای همین ذوقمرگ شدیم!
به هر کسی هم که میرسیدیم از کفگیرمون و کبابهامون میگفتیم! باور ندارین از مامان مت بپرسید که چقدر برای کفگیرم تبلیغ کردم! بالاخره مادره و هزار آرزو برای کفگیرش داره دیگه!
حتی دو سه روز بعدش رفتیم دانشگاه برای کارمندهای اونجا هم گفتم که یه چیزی خریدم حلال مشکلات آشپزخونه! و بعد با آب و تاب توضیح دادم که چی چی هست!!!! که اوشون هم خیلی خونسرد گفتند که چند سال پیش از کیش یکی خریدن! و پیرو اون فرمودند که تو اول زندگیته ذوق و هیجان داری و بار اولته که از این چیزا میخری ولی این کفگیرها خیلی وقته که هست!!!!!
بعد از اون خیلی کفگیر خریدم، همین چند روز پیش یه دسته از اینا که مثل اسباب بازین خریدم اما هیچ کسی کباب برگردونم نمیشه! میگن اولین ها همیشه به یاد میمونند. اون کفگیر هم با همه ی کبابهایی که سوزوند و همه ی مرغ هایی که شل کرد و همه ی ماهی هایی که تیکه تیکه کرد، به یادم مونده. یادش گرامی و راهش پر رهرو!!!!!
بعدا اضافه شد!: این کباب برگردونه یه طورایی هم باعث خنده میشد! موقع شستن اگه حواست نبود و یهو وسطش باز میشد کلی میشد کف بازی کرد! یعنی همه ی کف و آب و سایر چیزهایی که تو سینک بود رو با اون حالت فنری که داشت پرت میکرد تو هوا!
| لینک |
امید جان، سلام!
خب تو که حالت خوبه و ما هم هی بد نیستیم! از احوالپرسی های شما! میریم و میایم و هی امید داریم، طوری که خیلیا میگن پت خوشه برای خودش!
ولی تو که میدونی، ما کلا معتقدیم به محض نا امیدی میمیریم! یعنی ضرب المثله که میگه آدمی زنده ست به امید! خیلی ها هم میگن این ضرب المثل تحریف شده و باید مثلا میبود آدمی زنده ست به چاپلوسی و یا به عوامفریبی و یا به دروغ. خیلی ها هم که امروزی تر فکر میکنن میگن آدمی زنده ست به پول. خلاصه اینکه هر کی هر چی بگه ما میدونیم که ما زنده ایم به تو! حالا فکر میکنی لابد تو این دوره زمونه که... بگذریم... ما خیال نداریم و نداشتیم و نخواهیم داشت که جلوی تو چاپلوسی کنیم!
میگفتم! همین پسر مش باقر، میدونی کدوم مش باقرو میگم کنه؟ همونی که پس پیارسال تو قرعه کشی بانک کمک هزینه سفر به مشهد مقدس برد بعد شد مش باقر، پسر همون. حالا چرا راه دور بریم همین مش باقر چند صد سال جد اندر جد امیدوار بودن تو بانک قرعه کشی ببرند؟ از ماقبل اختراع بانک اینا امیدوار بودن، تا اینکه قسمت مش باقر شد! میگفتم، پسر همین مش باقر چند روز پیش کنکور داد. خیلی امیدواره که برده دانشسرا تحصیل کنه دکتر بشه مهنس بشه. مام خیلی تشویقش میکنیم. میبینی؟ آدمی زنده ست به امید! ناامید نکن پسرک رو!
یا مثلا همین مردم عادی کوچه خیابون.. بذار بگم! انقدر نپر تو حرف من! هیچی دیگه، چی بگم. تو که خودت همه اشو دیدی، دوباره گفتن من میشه آه و ناله و کسر شان تلاش مردم. ناامیدشون نکن!
خود منو در نظر بگیر! چقدر امیدوار بودم چند روز پیشا، تا اینکه تو قرعه کشی یه سی دی بردم. البته مهم کیفیت و کمیت نیست! مهم امیده که من داشتم. یه تی شرت سه تا صد تومن خریدم، دیگه توقع نداشتم که ویلا تو هاوایی ببرم که! یه سی دی کارتون برای اطفال بردم که البته یه خرده بیشتر از تی شرتی که خریده بودم ارزش مادی داشت! ارزش معنوی هم که فراوون! هم من امیدم رو از دست ندادم و هم اینکه فردا روز که بچه ام به دنیا بیاد سی دی رو میدم نگاه کنه کسب معنویت بشه براش!
امید جان! میدونم چون مریضم دارم چرت و پرت میگم ولی خیلی امیدوارم از این بستر بیماری که به سلامت بیرون اومدم، به همه تاکید کنم که اون بزرگواری که فرموده بود "امید آخرین چیزیست که میمیره" راست گفته! فکر کنم صحنه ای شبیه به صحنه های کارتون میتیکومان بشه!
مواظب خودت باش که جان ما به تو بسته ست در این خفقان!
امضا: پت!
میگم حالا که کیبرد دستمه یه بازی دیگه هم که قدیمی شده اما هر موقع از آب بگیریش تازه ست، انجام بدم! الان بایستی ۵ تا خصوصیت اخلاقیمو که کسی از وبلاگنویسهای محیط نمیدونه بگم. خب الان من هر چی بگم که شما نمیدونی من چطوریه اخلاقم برات جدیده! جدید هم نبود به روت نیار! مثلا دیگه!
١- اینجانب پت اگه سختم باشه کاری انجام بدم اون کارو اول انجام میدم تا خیالم راحت بشه! اما مثلا اگه اون کار به دلایلی که خارج از کنترل منه به تاخیر بیوفته دیگه اعصاب برای خودم و بقیه نمیذارم!
٢- یه اخلاق خیلی شیکی که دارم اینه که زیادی رک هستم! مثلا دیگه خیلی بخوام انسانیت به خرج بدم، وقتی ازم میپرسن این چیزی که خریدم بهم میاد یا نه، و به نظر من خیلی هم زشته و نه تنها نمیاد، بلکه هم میره. میگم البته هر کسی سلیقه ای داره ولی به نظر من زشته حالا اگه خودت دوست داری بپوش!!!
٣- اگه یک در میلیارد احساس کنم که حرفی که به کسی زدم دروغ حساب میشه ( دیدی بعضی از حرفها که مطمئن نیستی درسته یا نیست؟)، و یا مثلا کلک زدنه، از عذاب وجدان میمیرم! مخصوصا اگه طرف اهل دوز و کلک نباشه که احساس میکنم ازش سو استفاده کردم و یه روزی چوبشو میخورم و فلان و بهمان!
۴- راحتترین و بهترین راه حل هر مشکلی رو مکالمه میبینم. حتی اگه مثلا هیتلر داره طرف رو میندازه تو کوره! فکر کنم مت از این اخلاقم خیلی شاکی باشه.
۵- وای به روزی که بفهمم کسی از اعتمادم سو استفاده کرده! نمیدونم اخلاقم چطوری میشه اما میدونم چیز خوبی نمیشه.
تمام!
با تشکر از هموبلاگنویس (یه چیزی تو مایه های همکلاسی و اینا!) عزیز من و من ( که عمرا حدس بزنید کدوم به کیه!) به بازی های بالا دعوت شده بودم.
بعدا نوشت!: دوستان، آشنایان، اهالی وبلاگستان و سایرین! نامه به امید که نوشتم، گویا "بازی" نبوده و از قرار معلوم چیزی فراتر از این صوبتاست ماجرا! انقدر موضوع حاد هست که کل پست رو هم زیر سوال برده، چون کسی چیزی در مورد خود پست کامنت هنوز اما کلی کامنت خصوصی و عمومی گرفتم که نامه به امید "بازی" نیست!
| لینک |
با وروجک که رفته بودیم فرنگ، خب؟ یادتونه؟ گفتم یه چمدون١٠ کیلویی داشتیم دیگه. مام که هیکلها ضعیف و نحیف هی این چمدون رو بالا و پایین میبردیم از پله های اون سی چهل تا قطاری که سوار و پیاده شدیم. خب؟
اینو میخواستم بگم که تو یکی از ایستگاه ها دیدیم که کنار راه پله ها یه ریل مانند هست، از اینا که تو فرودگاه ها هست، ولی خیلی باریک تر. بعد دیدیم این داره میاد به سمت بالا و مردم هم روش کیفشونو میذارن و اینا! خب؟! بعد بگو چی! ما دیدیم ما که میخوایم بریم پایین این داره میاد بالا گفتیم اشکال نداره خودمون میبریم پایین بعد با این میاریم بالا!!!!! حالا چمدون رو بردیم پایین دیدیم ا! این که ایستاد!!!! دیگه کار نمیکنه!!!! گفتیم بیا اینم شانس ما! دوباره چمدون رو بغل کردیم آوردیم بالا! توجه داشته باشین که نصفشو من گرفته بودم نصفشو وروجک! رسیدیم بالا دیدیم یه نفر دوباره کیفشو گذاشت رو اون ریله رفت پایین!!!!!!
خووولاصه مهندس بازی کردیم کشف کردیم که از هر طرفی که کیفتو بذاری این از همون طرف میره! خب کی فکر میکرد ریلهای چمدون فرنگ انقدر با شعور باشن!!!
حالا چی شد که ما این موضوع رو کشف کردیم!؟ اینطوری شد که وروجک پاشو گذاشت جلوی سنسورش، ریله راه افتاد!!!! خدا رحم کرد پاشو با خودش نبرد که کلی مردم از خنده میمردند!
*عمرا کسی بتونه حدس بزنه چقدر گرفتم این پست رو نوشتم!!!!
| لینک |

