خاطرات پت و مت از زبان پت

پرایوسی در استخر!

چندی پیش ما و مت و طلاجون و خانم والده تصمیم گرفتیم در یکی از دنیای موجهای آبی و صورتی خراسان تنی به آب بزنیم، و رفتیم که بزنیم و زدیم!

بعد از اینکه آب بازیمون اونجا تمام شد، میخواستیم دوش بگیریم اما فقط دو تا دوش خالی برای چهار نفرمون یافتیم. بین خودمون گفتیم که یکیمون بره تو یکی از دوشها خودش رو آب بکشه و بقیه خودشون رو تو اون یکی دوش بشورند و بعد یکی یکی تو دوش انفرادی آب کشی کنیم و بیایم بیرون. نوبت من که شد داشتم در خلوت خودم پشت گوشهام رو خوب کف مالی میکردم که دیدم یه خانم تپل قل خورد اومد تو کیوسک من زیر دوشی که من مشغول شستن خودم بودم!!!

گفتم خانم کجا؟! من رو نمیبینید؟! من اینجام!!!!

خانمه (با لهجه ی غلیظ که به سختی متوجه صحبتش میشدم): من دارم خودم رو همین گوشه میشورم، کاری به تو ندارم که!

من: من اینجا دارم خودم رو آب میکشم و سه نفر دیگه تو صف این دوش هستند!

خانمه: خب مگه چی میشه منم همین گوشه خودم رو بشورم؟!

من: خانم اینجا حمامه! آدم توش باید پرایوسی داشته باشه! راحت بتونه لباسش رو عوض کنه!!!

خانمه (در این مرحله شکل علامت سوال شده بود): ها؟! حالا باید چی کار کنم!؟ نمیشه این گوشه خودم رو بشورم؟! کاری بهت ندارم که!

در این وانفسا یه عده ای هم اومده بودند که در صورتی که مذاکرات خانمه و من به ثمر نشست، از سایر گوشه های کیوسک گرد استفاده کنند!!!! و صدای طلاجون و مت رو از کیوسک کناری میشنیدم که میگفتند پت با خودش چه فکری کرده به خانمه میگه "پرایوسی"؟! کلمه ی دیگه ای به ذهنم نرسید که بگم.

من: کاری که شما الان میکنید اینه که تشریف ببرید بیرون و تا من از اینجا نیومدم بیرون داخل نیاید! (چی کار کنم خب؟! همسن مامان بزرگم بود بنده خدا!)

خلاصه با یه حالت قهرآمیز دلشکسته من و کیوسک رو ترک کرد و من با خیال راحت به کارهام پرداختم. اما بعد که اومدم بیرون احساس میکردم مثلا آب جوی رو از همسایه پایینی دزدیده ام!!!!!

+ پت ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳۱
comment نظرات ()

ردلی سوییس!

یه ماجرایی هست که نوشتنش ممکنه حمل بر خراب کردن اسم برند خاصی بشه و یا ممکنه فکر کنید که دارم کسی رو مسخره میکنم. اما قصد من این نیست و مطمئنم که برندی که مجعول شده [1] خودش وکیل داره و بلده از خودش دفاع کنه و برند جاعل هم حتما فکر آینده رو کرده وقتی که جعل میکرده. من صرفا این ماجرا رو به خاطر بخش خنده دارش مینویسم و قصد مسخره کردن کسی رو ندارم. صرفا رفتارهایی که از ما انسانها سر میزنه خنده داره و به قدر کافی تو این وبلاگ از کارهای خودم نوشتم که حالا بتونم به خودم اجازه بدم از کار کس دیگه ای که شما حتی نمیشناسینش بنویسم! تکبیر!

ماجرا از این قراره که ما رفتیم مشهد، بعد گذرمون افتاد به چرم مشهد. یه کیفی چشممون رو گرفت که در سفر اروپاییمان چشممون رو نیز گرفته بود، اما ما به دلایل خاصی ابتیاعش نکرده بودیم. لذا برآن شدیم که بریم داخل مغازه تا ببینیم که دنیا دست کیه و چی به چیه. لازم به ذکره که بنده خبرنگار، کارآگاه، و یا وکیل نیستم. صرفا کنجکاو خالی هستم! 

مکالمه بین پت و آقای فروشنده به این شکل صورت گرفت:

پت: این کیفی که دارید قیمتش چنده؟

آقاهه: {یادم نیست دقیقا چند گفت، چون هدف باز کردن مکالمه بود!}

پت: میگم این خیلی شبیه به یکی از کیفهای ردلی [2] هست. فقط مال اونا شل و نرمه، مال شما سفته.

آقاهه: بعله! اونی که دیدید عین همینه. کار خودمونه.

پت: ولی اونی که من دیدم مارکش ردلی هست.

آقاهه: کار خودمونه. ما خودمون صادر میکنیم.

پت: !!!! به ردلی صادر میکنید؟ ردلی مارکه، نه مکان.

آقاهه با صدای رسا: ردلی تو سوییس هست. ما به سوییس صادر میکنیم.

پت: ولی ردلی مارکه که کیف تولید میکنه.

آقاهه با صدای حتی رساتر: ما به ردلی سوییس، اربیل، بغداد (شایدم دمشق) و خیلی جاهای دیگه صادر میکنیم. اونی که شما دیدی همین بوده.

پت: خب باشه، ولی ردلی...

که در این لحظه خانم والده و مت، پت رو از مغاره کشیدند بیرون. تن صدای آقاهه داشت میرفت بالا! 

حالا خداییش این دو تا شبیه نیستند؟ (عکسها از سایت خود شرکتها هستند.)

http://www.radleycollector.com/wp-content/uploads/2013/01/radley-large-shoulder-bag.jpgاز اینجا

 

http://www.mashadleatherstore.com/components/com_virtuemart/shop_image/product/_________________51a5c3a35a2d1.jpg

و از اینجا

 

الان که دنبال عکسها بودم، دیدم خیلی از کیفهای دیگه شون هم خیلی شبیه به مارکهای دیگه ست. اما من فقط این مورد رو با آقاهه در میون گذاشتم :))))

 

پاپستی:

[1] کسی که مورد جعل قرار میگیره!

[2] radley

+ پت ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳
comment نظرات ()

 

به به! سال نو مبارک! صد سال به این سالها! ایشالا به پای هم پیر شید! ایشالا دانشگاه رفتنتون و اینا!

عرضم به حضورتون که این پست بسته به ذائقه‌تون میتونه خیلی چندش آور باشه. 

به دلایلی که بر کسی روشن نیست ما مجبور شدیم مدتی در بیمارستان گذران عمر کنیم و به همین سبب مقدار زیادی انواع و اقسام آزمایشات رو انجام بدیم. در واقع گفتیم ما که کلا در خدمت علم هستیم، بذاریم جامعه‌ی پزشکی هم از وجود ما منفعتی ببره و علمش رو دوره کنه. این بود که از ما خواستند مقداری شماره یک (1) در انواع و اقسام بسته های مختلف بهشون بدیم. شماره یک در بطری. شماره یک در دبه‌ی بنزین/نفت. شماره یک در کاسه! شماره یک در کمد (2). شماره یک در قیف. شماره یک در فویل! و غیره.

یکی از آزمایش ها شماره یک را به شکلی میخواست که باید در سه بطری میبود ولی اصلا نباید نور بهش میخورد. از اونجایی که از دید پرستارها خیلی سخت میشه در بطری شماره یک کرد، به تکاپو افتادند که چی کار کنیم؟! این بود که انواع و اقسام ظروف رو از تو آشپزخونه‌ و انبار بیمارستان میاوردند و به ما میگفتند ببین این میشه؟! ظرف پلاستیکی در دار، ظرف پلاستیکی در ندار، کاسه‌ی بزرگ و غیره. آسشون ظرفی بود که آخر سر دادند بهم. دقیقا این ظرفی که این پایین میبینید رو دادند بهم! گفتند توش شماره یک کن، بعد یکی دیگه هم دادند که بذارم روش که نور نره توش. 

http://www.medical-supermarket.com/Resources/ProductImages/b1d92385-0faf-47c7-a8ae-d7b2908aff7e.jpg

 

بعله، بهتون گفتم که سه بطری میخواستند اما این که یه کاسه بیشتر نیست! قرار شد که وقتی که محموله آماده شد، من اون رو در دست-به-آب بیمارستان بذارم تا یکی بره بریزه تو سه تا بطری!!! 

وقتی که از دست-به-آب اومدم بیرون، دیدم اونی که قرار بود شماره یک رو بطری کنه، رفته ناهار. منم خب طبیعتا نمیتونستم بذارم که محموله به همین راحتی به باد بره! برای همین دم در دست-به-آب ایست دادم و نذاشتم کسی بره اونجا تا مامور محموله اومد و پست رو بهش تحویل دادم. هر کسی که از راهرو رد میشد نگاه میکرد که چرا من در این نقطه‌ی بد بو میخ ایستاده‌ام و تکون نمیخورم. برای همین مجبور شدم به همه ابلاغ کنم که یه کاسه جیش کرده‌ام و مواظبم که کسی نزدیکش نشه تا ماموریتم تموم شه!

یه آزمایش دیگه هم بود که باید به مدت بیست و چهار ساعت شماره یک رو تو یه دبه میریختم. اونم خنده دار بود. یه بار تو کمد (2) انجام دادم و یه بار دیگه تو کاسه!!! بعدا یکی اومد منتقلشون کرد تو دبه!


http://parscenter.com/Content/Images/b04d16a0-08bf-4494-940d-6942041a1ed1/800/600/image.jpg

اتفاقات خنده دار دیگه ای هم هست که بعدا مینویسم. بعله!

--------------------------------------------------------------------------

پاوبی!:

(1) به آن جیش نیز گفته میشود!

(2) عکس شبیه اونی که بهم داده بودند اینجاست!

+ پت ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٧
comment نظرات ()

شبها که شما میخوابید، آقا پلیسه داره به پت اینا کمک میکنه!

من و مت و مادرم داشتیم میرفتیم فرودگاه امام. ساعت از پنج صبح گذشته و ما دیرمون شده بود. چرا دیرمون شده؟ چون که صبح خواب موندیم و من هم حتما باید دوش میگرفتم! 

خانم والده مشغول امر خطیر رانندگی بودند که ما دیدیم یه چیزی وسط اتوبونه! در ابتدای امر گفتیم لابد کاغذی چیزیه دیگه. اما وقتی از روش رد شدیم دیدیم در واقع سپر ماشین سفید رنگی بیش نبود! 

گفتیم خب ردش کردیم دیگه. رفتیم و رفتیم تا بعد از عوارضی دیدیم که یکی از تایرها صداهایی میده. خانم والده گفت احتمالا یه تیکه از سپر به ما چسبیده. در همین حین دیدیم کنار خیابون یه ماشینه چراغونی کرده ایستاده. کمی جلوتر از اون ماشینه نگه داشتیم که اگه لازم بود همون ماشین چراغونی که به نظرمون اومد امدادخودرو هست رو بگیریم. ما پیاده شدیم و دیدیم که تایرمون پهن شده. گفتیم ای بابا! این که نشد. ما از پروازمون جا میمونیم که! از بس ملت گفتند که نرو!‌ نرو! نمیریم حالا! 

در همین وانفسا ماشین چراغونی راه افتاد. مت اومد پایین که بذار جلوی این رو بگیریم. اگه اینم بره اینجا هیچ کسی نگه نمیداره که کمکمون کنه. این بود که جلوی ماشینه رو گرفتیم. دیدیم به! پلیسه! کمی جلوتر نگه داشت. مت رفت خودش رو بهش رسوند و گفت اگه میشه بیا کمک کن یه ماشین رو نگه داریم پت رو برسونه فرودگاه، تا ما پنچری ماشینمون رو میگیرم. آقای پلیس هم یک نفر و تنها بود. میشه گفت حتی از ما ترسیده بود هم. البته تصورش هم عجیبه. 

اما به هر حال قبول کرد و اومد. بعد دیدیم که خب به جای اینکه یه ماشین بگیریم و بعد تایر رو درست کنیم، بهش بگیم کمک کنه تایرمون رو درست کنیم! سریعتره که. اونم یه نگاه کرد به ما سه شخص خوشحال و خجسته، گفت باشه. بعد اون تابلوش که یه طرفش نوشته "ایست" و یه طرف دیگه اش نوشته "آهسته"‌ رو داد به ما که به ماشین ها نشون بدیم. از تجربه ی شخصیم میگم، که هیچ راننده ای اهمیتی برای تابلویی که دست من بود قائل نشد. چون هیچ کسی نه نگه داشت و نه آهسته کرد. با اینکه ماشین پلیس هم کنارمون بود. چون ملبس به لباس پلیس نبودم کسی عین خیالش نبود. 

در نهایت پنچری رو پلیس مهربون گرفت و ما راهی فرودگاه شدیم. اونجا هم مثل کماندوها خودم رو به صف و فلان و بهمان رسوندم و مشکل چشمگیر دیگه ای پیش نیومد و در نهایت به مقصد غایی رسیدم.

حالا کارمون راه افتاده نمیدونیم چطوری از پلیس تشکر کنیم. مت که فکر کنم هر چی دعا شنیده بود براش فرستاد. منم بهش گفتم من که رفتنیم اما یه موقع بیاین خونه امون دور هم باشید با اهل و عیال! :))))

حالا لازم میدونم از پلیس مهربونی که نصف شب/صبح زود به داد ما رسید و من رو از خطر جاموندن از پرواز نجات داد از همین تریبون مقدس تشکر کنم و براش آرزوی رستگاری مینمایم! 

+ پت ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

ساعت پت

ما یه ساعت داریم که شماره نداره. بندشم یه طوریه که هر دو طرفش عین همه. بعد یه بار این ساعت از دستمون افتاد زمین. از اون به بعد تا همین پیش پای شما فکر میکردم که ساعتم ضربه مغزی شده برای همین عقربه هاش دنده عقب میرن و یا کلا ساعت رو درست نشون نمیده. در حالیکه ساعت بدبخت چیزیش نبود! ماجرا فقط این بود که تمام این مدت من ساعتم رو برعکس دستم میبستم. نزدیک به یک سال من فکر میکردم ساعتم مرده، تا اینکه دوستم گفت ساعت روی ده بذارم و بعد دست بهش نزنم که سر و تهش رو قاطی نکنم. عین ساعت کار میکنه بیچاره!

+ پت ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱۱
comment نظرات ()

← صفحه بعد