خاطرات پت و مت از زبان پت
|
||
پیش نوشت: دوستانی که مارو میشناسید و تا حالا این بعد از شخصیتمون رو ندیدید، به روتون نیارید که خودم براتون تعریف کردم ماجرای این پایین رو! یه کم جنبه هم بد نیستااااا! ایششششش
چند وقت پیشا یه شب به ما (یعنی من و طلا جون) الهام (شما نمیشناسیش!) شد که صبح پاشیم بریم جنوب/مرکز تهران، حوالی بازار بزرگ و ناصر خسرو و سی تیر و باغ ملی و این صوبتا! ما چون نمیدونیم مرز تهران از کجاست تا کجا به اون خطه میگیم جنوب/مرکز! شما هر چی عشقت میکشه صداش کن.
خولاصه پدرجانمان که ما رو در رسته ی انسانهای شریف و تعطیل طبقه بندی میکنه، یه چیزی تو مایه های بندپایان و سخت پوستان و لزجیان، فرمودند که ما (یعنی خودشون به تنهایی) شمارو همراهی میکنم، ولی اون دوربین بزرگتون رو با خودتون نیارین!
این شد که ما سه نفر به نیت فلافل بازار بعد از صبحانه از منزل خارج شدیم. اول از مسجد بازار (مسجد شاه یا مسجد امام یا مسجد سر بازار یا مسجد فلانی اینا) عبور کردیم. تا اومدیم عکس بگیریم خانمه آژیر کشید! بعد ما همینطوری راه افتادیم ادامه دادیم مسیر رو. بازار رو کمی نگاه کردیم و یه شال وطنی (میدونم از مد افتاده، حال کردیم از مد افتاده بخریم!) خریدیم که سوغاتی بدیم و سرازیر شدیم به سمت خیابون مروی که میگن فلافلهاش بنزه! پدرمان هم همراهمان بودند که مبادا خدای ناکرده دو گل ناشکفته ی غنچه هنوز در این مملکت شیر-در-عقرب گم و گور بشن و زیر خاکی بشن! ایشون برای ما فلافل با دوغ و سس اضافه ی انبه (والا ما نفهمیدیم انبه اش کجاش بود و آیا اصلا انبه بود یا نبود؟! چون بعدا یه بار دیگه به آقاهه گفتیم بدون سس انبه باشه فلافلمون، طرف گفت نمنه؟! مام سکوت اختیار کردیم که مابقی آبرومون رو به جوب ندیم!) ابتیاع کردند. البته فقط برای ما دو نفر. چون به هر حال ما رهگذری بودیم در این شهر بی در و پیکر ولی ایشون قطره قطره آبرو خریده بودند و نمیشد با فلافل سق زدن سر خیابون مروی در جوار سطول (جمع سطل) به باد و بارون بدنش. البته اینم بگم که ما از خودمون و فلافلهامون عکس میگرفتیم، مثلا تصور کنید که دوغهامون در یک دست و ساندویچها در دست دیگه، هر دو دست بالا، چیزززز گویان از خودمون عکس میگرفتیم! این بود که با فاصله از ما دو نفر که با ولع هر چه بیشتر فلافل در نون باگت فرانسوی با دوغ وطنی گاز میزدیم و ذوق میکردیم ایسته کرده بودند و به روشون نمیاوردند که ما ایشون رو همراه خودمون آوردیم! (متوجه شدین که!؟)
فلافلمان که تمام شد راه افتادیم و ناصر خسرو رو در پیش گرفتیم و رفتیم به سمت نمیدونم کجا. هر از گاهی هم کنار گوشمون نوای "دارو میخوای؟" نواخته میشد. و از پدر جان پرسیدم که این "دارو" همون داروی خودمانست یا اون "دارو"ی خودشان؟! که ایشون فرمودند همون داروی خودمانست. و من به طلا جون توضیح دادم که منظور چیست. از ساختمونهایی که به نظر خوشکل یا خاص میومدند عکس میگرفتیم و به دار الفنون سلام عرض کردیم. به میدون امام که رسیدیم پدرجان فرمودند که ا! باید برم ختم فلانی! حالا فلانی کلا کی هست!؟ چند بار دیدیش؟! هیچی! فکر کنم طرف مسلحتی یهو فوت شد که بابامون آبروشو برداره در بره! خلاصه پدرجان ما دو کودک رو در دهان شیر وسط میدان امام خمینی (اسمش احتمالا سی تیر نیست!؟) رها کردند و خدافظظظظظ!
ما موندیم و حوض میدون. این بود که پرسان پرسان خودمان را به موزه ی بانک رسوندیم که جاتون خالی! تعطیل بود. اما یه خانم خیلی خوشحال و مهربون کلی بهمون کمک کرد و گفت که کجاها رو ببینیم و چطوری و از چه مسیری بریم که بهینه باشه. شماره اش رو هم گرفتیم که اگه گم شدیم پیدامون کنه بنده خدا. بنده از همین تریبون جهانی از اون خانم محترم در بانک سپه همون حوالی کنار موزه ی پست تشکر میکنم و میگم خاطره ی خوبی از هموطنانمان در خاطرمان حکیدید! تکبیر حضار!!!!
ما سپس به موزه ی پست، سر در باغ ملی، باغ ملک، موزه ی ملک، موزه ی ایران باستان، ساختمان وزارت خارجه، هتل فردوسی، خیابون سی تیر سر زدیم و اونجاهایی که باز بود رو دیدیم. یه آقایی هم گفتند که اگه اشکمون زیاد شده میتونیم بریم موزه ی عبرت رو ببینیم که اشکمون زیاد نشده بود، نرفتیم!
در راستای خیابون سی تیر به گنجینه ی جواهرات ملی سر زدیم و مطمئن شدیم که همه چیز آرومه و ما چقدر خوشحالیم! در کافی شاپ (همون کافی دسک دم درش رو میگم) قهوه و شیر و دلستر خوردیم و راه افتادیم به سمت موزه ی آبگینه.
بعله دوستان! در راه بودیم که دیدیم نوشته آب زرشک! و صحنه ی بعد که یادمه اینه که من و طلا جون در حال هورت کشیدن آب زرشک در خیابون سی تیر قدم میزدیم و خوشحال بودیم که آب زرشک نخورده نمرده ایم! آب زرشک داشت تموم میشد که احساس کردیم اون سمت خیابون فلافل کنجدی دارن! اما البته چون دیرمون شده بود و میترسیدیم که موزه ببنده شتاب خرج کردیم و به صورت کماندو وار رفتیم تو موزه به این امید که بر میگردیم و از خجالت شکممان در میایم!
موزه رو که دیدیم اومدیم بیرون رفتیم فلافل کنجدی هم به خوراکیهای در حال پروسس در شکممان اضافه کنیم که دیدیم کسی تو مغازه نیست و روغنش هم سیاهه. اومدیم بیرون و رفتیم تو مغازه کناری فلافل بدون کنجد برای پت و کالباس ممتاز خشک برای طلاجون خریدیم. کل خریدمون مثلا شد دو-سه هزار تومن! تازه هردوش رو هم ممتاز و مخصوص سر آشپز خریده بودیم اونم با نوشابه و سالاد و سس و نون باگت فرانسوی!!!!
ساندویچ به دست اومدیم بیرون از مغازه دیدیم ما کجاییم؟! اینجا کجاست؟! نمیدونیم! از یه خانمه پرسیدیم ما چطوری بریم ولیعصر؟ که گفت این اتوبوس رو با من سوار شید بعد جمهوری پیاده شید بعد سوار یه اتوبوس دیگه بشید که ببره شما رو ولیعصر. خداوند به مخترع این خیابون ولیعصر عمر با عزت بده! اگه این خیابون نبود خود این بنده ی حقیر تا همین الان حداقل سی بار گم و گور شده بودم و دیگه پیدا نشده بودم! ولیعصر برای من مثل کوه دماونده که اگه نباشه نمیفهمم شمال کدومه، جنوب کدومه!
خلاصه همین که نشستیم تو اتوبوس ساندویچهامون رو در آوردیم که بخوریم. ملت هم چپ چپ نگاه میکردند که آخی! حیوووونکی های بی خانمان! هر یه لقمه که میخوردیم برای هم تعریف میکردیم که چه مزه ای میده! مثلا من میگفتم الان این گاز نصفش نون بود. طلاجون میگفت خیارشور هم داشت گاز من!!!
هنوز به گاز دوم نرسیده بودیم که خانمه گفت پیاده شید! حالا ما تازه داشتیم مزه ی ساندیچهامون رو میفهمیدیم! این بود که هر دو ساندویچ به دست از اتوبوس پریدیم پایین و نشستیم تو ایستگاه به ادامه ی این امر خطیر رسیدیم. یه طوری که اگه مثلا یه خورده خاک به سر و رومون میپاشیدیم میتونستیم الان اون پورشه صورتیه رو هم بخریم با پولی که از گدایی کسب میکردیم!!!! اما امیدمون این بود که "بی خیال! کسی که مارو نمیشناسه!"
خلاصه ساندویچهامون که تموم شد مثل دو دسته ی گل رفتیم اتوبوس ولیعصر رو پیدا کردیم و سوار شدیم. انگار نه انگار که از صبح چه ریسکهای سنگینی کرده ایم. سوار که شدیم یه آقاهه اومد در مورد خودکارهاش که چقدر خوبند و روونند و رنگیند صحبت کرد. مام نگاه کردیم. بعد خانمهای اونور یکی دو تا سوال داشتند که آقاهه جواب داد و بعد پیاده شد. همین!
خداوند رفتگان همه ی کنجدها رو بیامرزه که به حافظه ی بنده مقداری اضافه کردند. با همون اتوبوس تا اونجایی که میشد و در حافظه ی دراز مدت من ضبط شده بود اومدیم و بعد پیاده شدیم که بقیه ی راه رو تاکسی بگیریم که دیدیم ا! این خیابون چرا از این طرفه فقط!؟ برای اینکه غم تاکسی نبودن رو برای خودمون آسون کنیم دوباره از همون کنار آب زرشک و شربت دون دون خریدیم. به هر حال باید کمی پیاده میرفتیم و بنزین نیاز داشتیم!
در همین اثناعشر هم خانم والده تماس حاصل کردند که غنچه ها! شب دیر نکنید چون شام مهمان هستیم. اما وقتی ما از محتوای دلمون فرمودیم متوجه شدیم که شب را مهمان بیمارستان خواهیم بود! که البته نبودیم. چون ما بسیار خوش شانس استیم و نصف اونهایی که ما نوش جان کردیم برای از پا در آوردن یک فیل کفایت لغایت میکرد! البته به جز فلافل سر بازار که احتمالا تازه بود و قهوه و شیر و دلستر، باقیه خوراکی ها کمی تا قسمتی خطرناک بودند که به حول و قوه ی الهی خطر مرتفع شد و ما زنده به ولایت نزول اجلال فرمودیم!
در پست های بعد از گردشهای علمی و سفر با مت و طلا جون بیشتر مینویسم.
در مورد هر کدوم از مکانهایی که این بالا نوشتم و یا کلا هر مکان دیدنی دیگه در تهران اگه سوالی داشتین بفرمایید، تا اونجایی که بدونم کمک میکنم.
نتایج آخرین تحقیقات علمی پت:
1- پت در طی تحقیقات فوق علمی و فوق تخصصی که انجام داده متوجه شده که گرمای بدن از گوش در میره! بنابراین برای این که گرمتون بشه گوشهاتون رو با گوش-پر-کن یا همان هدفن که میره تو خود گوش بپوشونید و از گرمای مطبوع لذت برده کنید!!!!
2- اگه بدنتون زخم میشه یعنی از چاقی در حال انفجار هستید که به خاطر حالت الاستیکی پوست به صورت انفجار در معنی عام ظاهر نمیشه و پوست کم کم از هم میگسسه!
3- اگه شب خوابتون نمیبره بیخودی گردن فکر مشغول و خستگی زیاد و هوا و آب نندازین. کار از جای دیگه ای میلنگه! پت اما نگفت از کجا!
ببینید مهم نیست که چقدر شما برای یه کاری ساخته شده اید یا چقدر اون کارو میخواید، مهم اینه که خودتون باشید تا مصاحبه اتون رو خوب انجام بدین. هرگز تلاش نکنید که تو مصاحبه سوتی ندین! در واقع سوتی شما برگ برنده ی شماست! بسوزه پدر تجربه!!! حالا در اینجا با ذکر مثال براتون شرخ میدم!
مثلا تشریف بردید مصاحبه برای مدیریت پروژه:
+ تا حالا کار مدیریتی کردید؟
- نه. راستش من علاقه ای به مدیریت آدمها ندارم. بیشتر پروژه اتون رو دوست دارم که اومدم اینجا. البته میگن که آدم مدیری هستم تو دوستا و فامیلم. حالا خودم که نمیدونم!
یا مثلا رفتین برای یه کار دیگه مصاحبه:
+ سوالی نداری شما از ما؟
- چرا. میخواستم بدونم چند روز در سال بهم مرخصی میدین؟ آخه من خیلی وقته که نرسیدم برم ولایتم!
+ بیست و چند روزه فکر میکنم. باید از مسئول استخدام بپرسیم.
- آهان باشه. طوری نیست. چقدر حقوق میدین حالا؟
یا یه جای دیگه برای کار تحقیقاتی میرین:
+ فلانی ازت خیلی تعریف کرد. به جز تعریفاش پای تلفن، بلندترین ایمیل عمرم رو در تعریف از تو برام نوشته بود!
- {سکوت میکنید و عین ماست نگاه میکنید. آخه برای شما خیلی عادیه که فلانی و بهمانی در مدحتون غزل و ترانه بسرایند. به طور مثال: خوشگلا باید برقصن! خوشگلا باید برقصن! که شاعر در حسرت رقصیدن شما سروده. یا مثلا پارسال همه دسته جمعی رفته بودیم زیارت!!!! که خب اینجا شاعر داره از خاطرات دسته جمعی به زیارت شما نائل شدنش میگه! }
خب دیگه رقصیدن بسه، حالا بیاین بشینین از بقیه ی تجربیاتم بگم!
یا مثلا یه جای دیگه برای تدریس میرین که خب دیر میرسید چون آدرس رو بهتون کامل ندادن:
+ اگه تو کلاس بچه ها فیس بوکشون رو چک کنند چی کار میکنید؟
- بچه های سال اول یا بچه های فوق لیسانس؟
+ هر کدوم. فرقی نداره.
- کار خاصی نمیکنم. باید بفهمن که اونی که آخر ترم میوفته اونا هستند نه من. ضمن اینکه یه موقع میبین طرف داره فیس بوک چک میکنه اما حواسش به درسه. یه موقع هم فکر میکنی که داره فیس بوک چک میکنه در حالیکه داره مطلب علمی چک میکنه. تازه اینا اگه شعورشون نمیرسه که سر کلاس باید درس گوش بدن همون بهتر که پاس نکنن درسو!
+ بعله. اون موقع در مورد فیلتر کردن سایت ها چی فکر میکنی؟
- یعنی سایت ها رو ببندم رو بچه ها؟! برای چی؟! چرا؟! همه چی باید در دسترس باشه و خودشون انتخاب کنند که چی رو میخوان ببینند چی رو نه! یعنی واقعا!؟ این نتیچه اش معکوسه! باید بهشون اعتماد کرد! نه! من عمرا این کارو بکنم!
+ تکبیر حضار!
خب دیگه نحوه ی به دست آوردن همه ی مشاغل رو آموزش دادم. ذکات علمم رو هم دادم. میتونم شب با خیال راحت سر بر بالین بذارم!
داشتیم با خانم والده تلفنی صحبت میکردیم. بعد ما (یعنی بنده و خودم) موبایلمان شارژش خیلی کم بود. یعنی به عبارتی داشت میمرد از بی باطرییی! در این راستا مکالمه ی زیر رخ داد:
+ مامان فکر کنم باطریم داره تموم میشه!
- باشه برو به کارت برس. منم غذام تو مایکروو گرم شد
+ موبایلم هر لحظه ممکنه قطع شه. داره بوق میزنه!
- باشه منم غذامو از مایکروو در آوردم
+ ا! این دیگه بوق نمیزنه! فکر کنم نا امید شده!
- عزیزم اونی که بوق میزد مایکروو من بود که شما میشنیدی نه موبایل شما!