خاطرات پت و مت از زبان پت
|
||
طی سفرمان به ولایت تصمیم گرفته بودیم که کارهای فرهنگی انجام بدیم و در راستای شناساندن پایتخت به خود قدم برداریم! این بود که با طلاجون راهی شدیم به سمت میدان آزادی! بعله دوستان!
ما به روشی که الان خاطرمان نیست، سوار تاکسی شدیم و خودمون رو به حوالی میدان رساندیم. اما به خود میخ وسط میدان رساندنمان کار حضرت فیل بود. زیرا، ماشین ها به صورت حمله وار دور میدون میرفتند و ما نمیتوانستیم از آنها عبور کنیم! در نهایت توانستیم البته. نفس زنان رسیدیم وسط میدان و اشک شوقی بود که جاری بود از چشمانمان. نه چون از خیابان عبور کرده بودیم، بلکه عظمت میدان آزادی مملکت مارو گرفته بود!
در همین وانفسای اشک و اندوه بودیم که دیدیم کسی موتور تر و تمیز و قرمز رنگی اون گوشه پارک کرده و با یک دوربین عکاسی از شما در ازای پرداخت مبلغی با موتور عکس میگیره! ما در ابتدا گفتیم ای ول! بدو بریم با موتور قرمز براق کنار برج آزادی عکس بگیریم! ولی در انتها فکر کردیم که احتمالا فکر مناسبی نیست. چرا که دیدیم که محیط ما رو سوار بر موتور برنمیتابه! البته نه به این شوری که بنده فرمودم! ولی به هر حال ما نمیدونستیم داریم در معرض چه افکاری خودمون رو قرار میدیم!!!
خلاصه با طلاجون رفتیم بلیط بازدید از موزه و ساختمان ابتیاع کردیم و وارد ساختمان شدیم. از موزه ی سنگها بازدید به عمل آوردیم و از مغازه اش مقداری سنگ برای خانواده ی یه آقایی که بلیط بازگشت به شیراز داشت خریدیم!!!! و بعد رفتیم باقی برج رو دیدیم.
لازم به تذکره که بنده در سوگ بودم و یه تیغ مشکی پوشیده بودم به جز شال گلمنگولیم و طلاجون وصال به برج آزادی مملکت رو با پیراهن گل منگلی سفید و آبی جیغ و سبز فریاد و مونجوق پولک به جشن نشسته بود. البته روی اینا کاپشن بزرگ قهوه ای پوشیده بود.
خلاصه از اونجایی که ما و آقای شیرازی تنها بازدید کننده های برج بودیم برای خودمان شاد بودیم و ذوق میکردیم. البته آقای شیرازی از نیمه های راه متوجه شد که مسیر ما جداست و مارو ترک کرد! ما موندیم و راهنمای برج که تا ته سر برج مارو هدایت کرد. در راه برگشت احساس صمیمیت بر جو غلبه کرد و از ما پرسید بچه ی کدوم شهرستانیم؟ البته مام دیدیم حالا که جو صمیمیه بهتره ازش آدرس یه رستوران خوب بگیریم. که خب گفت اگه غذای خوب بخواین اینجا پیدا نمیکنید. بنده خدا نمیدونست ما همون روز اول بدنمون رو در مقابل تمام باکتریهای مهلک ایمن کرده ایم! این بود که بهمون گفت برید نشاط، نزدیک میدون توحید یا یه همچین جایی.
اونجا یه روباتی داشتند که تا همین لحظه بین علما اختلاف سلیقه هست مبنی بر این که آیا اوشون واقعا روبات بودند یا نبودند. به هر حال یه روباتی بود که ازش سوال میکردی اونم جواب میداد. موجود جالبی بود. فقط با طلاجون به تفاهم سنی نرسیدند! وگرنه من الان عمو شده بودم!!!!
دیگه وقت ناهار کارمنداشون بود و ما باید میرفتیم. این بود که اومدیم از کیفداری وسائلمون رو بگیریم که دیدیم ا! بسته!!! کیف ما در کیفداری و ما بی پول و بی وسیله در وسط میدان آزادی و در جوار دوستان که خب بگذریم. با طلاجون تصمیم گرفتیم که صدامون رو در فضای برج رها کنیم تا کیفمون رو برهانیم. به هر حال برای نشاط رفتن و غذا خریدن پول لازم داشتیم! خود کیفمون هم که قابل شومارو نداره! این بود که صدای ما در برج طنین انداز شد! به صورت یک صدا میگفتیم "آقا! کیفمون!" تا اینکه یه آقایی بدو بدو اومد که خب بابا! یه دقیقه دندون رو جگر بذارین! کیفتون کدومه؟! که ما فرمودیم تنها کیفی که اونجا هست! همون قرمز جیغه!
دیدار با کیفمون احساس خوبی به ما تلقین کرد! این بود که تا نشاط چند تا تاکسی سوار و پیاده شدیم تا به غذا وصال پیدا کردیم.
خب مشخص بود که طلا جون دنر میخورد و پت عزیز باید پیتزا سبزیجات نوش میکرد. دوغ هم که زینت بخش تمام مجالس ماست! غذای طلاجون رو سفارش دادیم و گرفتیم و رفتیم بالا تا غذای من رو بگیریم. تا غذای من آماده بشه طلاجون کل دنرشو خورد و موند سیب زمینیهاش! البته من هم بیکار نبودم و گزارش میدادم که یه آقایی اومده با یک عدد مرغ سوخاری کامل و چهار عدد نان باگت بزرگ و یک بشقاب کامل سیب زمینی! و تمامش رو به تنهایی و ظرف پنج دقیقه بلعید!!!! حتی نخورد! البته به ما چه!
این پایین هم عکس غذای طلاجونه.

عرضم به حضورتون که از شب قبلش شروع میکنم ماجرارو میگم! این ماجرا مال دیروزه و داغه داغه!
شب قبل از دیشب یک شیشه شکست و اینجانب اونو از رو زمین برداشتم و در سطل زباله قرار دادم.
صبح روز بعد در حالیکه بین خواب و بیداری بودم به آشپزخانه هجرت کردم که ضمن تهیه ی صبحانه، کاهو و ابزار سالاد شام رو هم آماده بنمایم! از این روی کیسه ی کاهو رو در خواب کندم و در حالیکه به خودم میگفتم "پت جان! دقت کن! تو این سطل شیشه شکسته هست که ممکنه دستت رو ببره. ایناها این شیشه رو میگم!" دیدم که شیشه رفت تو دستم و احساس کردم که خداوند بی جهت استخوان رو کشف نکرده!!!!
بعله دوستان. زخمی سطحی در ناحیه ی رگ کنار استخوان قوزک انگشت اشاره ایجاد شده بود. از اونجایی که بنده هنوز خواب بودم با خودم فکر کردم که خب اشکال نداره. حالا بعدا چسب زخم میزنم بهش میچسبه دوباره. خون جاری شده بود و من تازه فهمیدم بعدنی وجود نداره و این خون الانست که خونه رو برداره و شهر رو سیل خون ببره! این بود که به صرافت افتادم چسب زخم و پماد رو پیدا کنم. میدونستم یه جای دم دست هست اما مغزم هنوز خواب بود. این بود که جعبه ابزار رو آوردم و به چسب دوقلو نگاه میکردم که این هم چسبه اما کمی متفاوته با اونی که تو ذهنم هست. و بعد با خودم تحلیل میکردم که پماد لازم دارم و این شبیه به پماد هم هست. چقدر خوب که همه کارست!!!!! در این وانفسا بودم که دیدم خون واقعا نیاز به رسیدگی داره چون داره میریزه! راهی شدم به سمت دستشویی و سعی کردم با دستمال جمعش کنم. اینجا بود که دوزاریم افتاد این واقعیت داره و خواب نیست، هر چند که من هنوز خوابم! نزدیک بود چسب دوقلو بزنم به زخمم!!!!
برگشتم و چسب زخم رو پیدا کردم و چسبوندم و خوشحال رفتم صبحانه خوردم. دیدم رو جعبه ی چسب عکس چند قطره آب روی چسب هست و این یعنی ضد آبه و میشه باهاش دوش هم گرفت. این بود که به ذهنم رسیدم که خوبه حالا که همه چیز محیاست یه دوش هم بگیرم و بعد برم سر کار!
من و زخم و چسبش تشریف بردیم دوش. خیلی خوشحال از اینکه چه تکنولوژیهایی اومده و ما اندر خم یک کوچه هستیم و اینا. در همین خم و چم بودیم که دیدیم از سوراخ های چسب زخم خون میریزه!!!! اولین فکری که به ذهنمان خطور کرد این بود "اینا هم با این چسباشون! از خواب که بیدار شدم باهاشون تماس میگیرم میگم این چرت و پرتا چیه رو بسته هاتون نوشتین!!!!". خولاصه چسب رو کندیم و عزیمت کردیم بیرون و تا همین لحظه داریم برای همه ی اطرافیانمون ذکر مصیبت میخونیم!
البته هنوز با چسب زخم سازیه تماس نگرفتیم!!!!!
یه سوتیمو به صورت اکسپرس براتون بگم و برم!
محل کارم تو طبقه ی دوم یه ساختمونه. چند روز پیش با پله ها خواستم برم که ورزش کرده باشم. رفته تو طبقه و پیچیدم تو راهرو که دیدم انگار یه طبقه زیادی اومدم. گفتم خب یه طبقه حروم شد. دوباره اومدم پایین دیدم ا! اینجا که طبقه ی اوله! خلاصه اول فکر کردم که وارد بعد چهارم و بلکه هم پنجم هستی شدم. که خدا رو شکر تونستم خودم رو به طبقه ی دوم برسونم! انقدر خوشحال شده بودم!!!
اینو گفتم از همسایه های نابغه ام هم بگم. دیشب دیدم یکی داره به در یکی از واحدهای این طبقه ای که توش مستقرم میکوبه. گفتم لابد کلیدشو جا گذاشته داره تقلا میکنه اونایی که تو هستند بیدار شن به دادش برسن. چند دقیقه ای گذشت دیدم نمیشه. پاشدم اومدم دم در دیدم خانم و آقای واحد کناری دارن تلاش میکنند به واحد روبرویی بگن که سر و صداتون نمیذاره ما بخوابیم!!!! اول فکر کردم تو خواب دارم اینارو میشنوم. اما بعدش یقین پیدا کردم که صدای موزیک و جشن روبرویی ها کناری هارو بیدار کرده که صدای در زدن اونا هم منو!!!!! گفتم متاسفم! درو بستم و رفتم گرفتم خوابیدم! نیمه تر های شب بود که دیدم مهموناشون دارن تو راهرو خوشحالی میکنند! هیچ حرکت خاصی نکردم چون حوصله نداشتم دوباره پاشم از جام!
داشتم از دم چهار راه رد میشدم که دیدم تعدادی کودک که بهشون میخورد راهنمایی باشن دارن میان و برای خودشون آواز میخونند و دست میزنند و خوشحالن. در همین حال و هوا بودم که دیدم بینشون افتادم و خیلی مسخره ست که اینا انقدر خوشحالن و من انقدر جدی! شروع کردم به همراهیشون. البته شعری که میخوندند رو بلد نبودم برای همین آواهای خاصی از دهانم خارج میکردم که کمی به صدای اونا هم تن بده! اولش کمی نگاه کردند که ببینند این دیگه کیه وسط خیابون زده زیر چهچه، بعدش عادی شد! و دیگه عبور کردند ازم!
در یه مرحله ی دیگه تو یکی از کاخهای تهران داشتم میچرخیدم که تعدادی بچه مدرسه ای آورده بودند گردش علمی!!!! اصلا متوجه نمیشم که چرا این بچه ها باید اونجا باشن ولی خب به ما کلا ربطی هم نداره این موضوع چون اونا به ما کاری نداشتند. داشتم برای خودم از در و دیوار عکس میگرفتم و فکر میکردم که دیدم از دور نوای "عکاسه! عکس میگیره! عکاسه! عکس میگیره!" میاد. برگشتم دیدم این بچه مچه ها دارن رد میشن. بهشون سلام کردم و به مدت یک دقیقه سکوت مطلق برقرار شد تا اینکه یکیشون جنم خرج کرد گفت بچه ها فارسی بلده!!!! و بقیه ادامه دادند که فکر کرده بودن که خارجیم! البته خدا عمرشون بده شعرشون خیلی ملیگرایانه نبود! مثلا یه چیزی تو مایه های "بیب بیب!".
در یک موزه ی دیگه داشتم نقاشی های استاد فرشچیان رو میدیدم و روحم در حال جدا شدن از بدم و شناور شدن به سمت نقاشی ها بود که دوباره دیدم یه کاروان بچه مدرسه ای آوردن!!!! همچین هم سریع بچه هارو از این در ریختن تو و از اون یکی در بردن بیرون که آدم فکر میکرد اونجا اتوبانه. البته همون بهتر که زیاد نموندن. چون همون ده دقیقه یک ربعی هم که بودند بچه ها نقاشی ها با حس لامسه نگاه میکردند. یه طوری که خونم یه بار به جوش اومد گفتم دست نزن بچه جون! اینا برای دیدنه! بنده خدا اونم تقصیری نداشت، مدرسه و مربی هاش و معلمهاش باید میدونستند که اونجا به درد این بچه نمیخوره. و این یکی موضوع به ما ربط داره چون داشتن سرمایه های ملی رو دستمالی میکردند!
یه بعد از ظهر طلا جون میخواست بره سینما و من میخواستم برم انقلاب رو گز کنم که مادرجان اعلام کردند طلاجون رو میرسونند و من رو هم سر کوچه پیاده میکنند تا مسیر زندگیم رو خودم بجویم. این بود که ما دسته جمعی به پارکینگ نائل آمدیم و دقایقی بعد دزدگیر ماشین مارو داشت تحویل 110 میداد!!!! از بس جیغ میکشید! هی مادرجان مارو بهش معرفی میکرد، هی اون غریبی میکرد و جیغ و دادی بود که راه انداخته بود! از اون طرف ملت سر ظهر ممکنه خوابیده باشن یا مریض باشن یا حتی سالم باشن ولی این سر و صدا بهشون سر درد داده باشه و نیاز داشته باشن که لالا کنند. حالا مگه این یارو ماشینه ساکت میشد؟! ساکت هم که میشد مادرجان میگفتند که نگاه کن، اینکارو که میکنم این جیغ میزنه!!!! مام میگفتیم باشه قبول فهمیدیم! جیغشو در نیار!!!
چند دقیقه ای طول کشید تا به این نتیجه رسیدیم که بهتره که من طلاجون رو با تاکسی ببرم سینما آزادی و بعد خودم برم انقلاب. دوست طلاجون هم تو سینما معطل ماست حالا! اومدیم سر کوچه با چهره ی چیتانمستان کرده ی (قرشون قاشق کرده بود!) طلاجون و چهره ی دانشجویی من تو خیابون منتظر تاکسی.
یه ماشین برامون نگه داشت که یه خانم رانندگی میکرد و یه آقای نسبتا جوونی جلو نشسته بود. گفتیم تا هر جا که نزدیکترین به سینما آزادی باشه ما باهاش میریم که اول گفت میبرمتون تا وسط تخت طاووس بقیه شو خودتون پیاده برید. آقاهه برگشت گفت که خانم از همون سر پیاده برید مگه چقدر راهه؟! من از دماوند تا شابدالعظیم رو با کیف سنگین یه ربعه گز میکنم!!!! (نمیگم من چه تصویری تو ذهنم حک شد!) خانم راننده بهش گفت که خانمها خسته میشن تا اونجا که میشه میبرمشون، شما توانایی خانم ها رو با خودت مقایسه نکن. خانما کلا حساسن و ظریفن و اینا!
من و طلاجون هم اول کمی مبهم بودیم که به اینا چه که دارن در مورد توانایی ما اظهار نظر میکنند اما بعدش وارد مکالمه شدیم و گفتیم که دلمون میخواد با ماشین بریم چون دیرمون شده و کفش درست پامون نیست. خولاصه به سر تخت طاووس رسیدیم و خانمه نگه داشت تا آقاهه پیاده بشه! اما نشد. گفت حالا که دارین تا بعدش رو هم میرین منم باهاتون میام!!!!! که من و طلاجون فرمودیم چی شد پس؟! شما که ورزشکار و فعال بودی؟! یادم نیست چه جوابی داد اما خب چرت بود وگرنه یادم میموند! بعله! من کنجد و عسل زیاد میل میکنم.
رسیدیم به نزدیکیه سینما آزادی که طلاجون و آقاهه پیاده شدند. آقاهه میخواست پول اون راهه اضافه رو نده که خانمه ازش گرفت گفت فکر کردی من این خانمها رو آوردم تورو هم سر جهازی اینا میارم!؟ به خانمه گفتم میخوام برم انقلاب هر جا که باید پیاده بشم بهم بگین. که گفت بشین تا بهت بگم. تو مسیر چند تا مسافر دیگه هم زد و من رو با اونا برد انقلاب!!!!
تو راه برام تعریف کرد که قبل از اینکه مارو سوار کنه آقاهه ازش سوالهای بی ربط پرسیده بوده و اظهار نظرهای بی جا کرده بوده. که آره من دانشجوی فلان دانشگاه هستم فلان کاره هستم و شما چرا این کارو میکنی و شوهرت کجاست و اصلا ازدواج کردی؟! داشت میگفت که اون آقاهه همسن پسر منه. و مسافرهای مرد دقیقا همیشه باهاش این مکالمه رو دارند و خیلی اذیت کننده ست این موضوع. من هم اظهار فضل کردم که خب شما جزو اولین ها هستی تو جامعه و کمی زمان میبره تا تو فرهنگ قدیمی مردم جا بیوفته و بفهمن که شما آدمی و این هم کاره و الزاما اینکه شما راننده تاکسی هستی ربطی به مسائل خانوادگی و غیره نداره. ایشون اضافه کرد که خیر! من اولین نیستم تو فلان خط ها و فلان جاها خانمها هستند. منم عین گاگولها واقعا! گفتم باشه، اما هنوز برای مردم جا نیوفتاده و این زمان میبره. شما دارین راهو برای بقیه باز میکنید!
مکالمه با سوار شدن مسافرهای دیگه تمام شد. اما فکر کردم که کاش یه روزی باشه که خانمها هم هر شغلی که دوست دارند انتخاب کنند بدون اینکه نیازی باشه که از خودشون و کارشون دفاع کنند و بدون اینکه آزار ببینند. و این بدون خواست خودمون و اینکه مادران خوبی برای مردان نسل بعد باشیم، به دست نمیاد.