پت
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ پت
آرشیو وبلاگ
      خاطرات پت و مت از زبان پت ()
  نویسنده: پت - ۱۳٩٥/۳/٢۱

در این سفر اخیرمون به تهران به اهنمام طلاجون راهی باغ گلستان شدیم که یه مقداری عکس بگیریم و تعریفهایی که من از شمس العماره کردم رو ایشون ببینند.

تو راه اونجا بودیم که دیدیم نوشته فلافل مامانجون، که ما فکر کردیم پیتزا میفروشنند و بعد فهمیدیم که به جز فلافل چیزهای دیگه هم داره اما فلافل به شکل سلف سرویس اصل ماجراشه!!! به خودمون قول دادیم که برگشتنی حتما اونجا یه ایست بزنیم که زدیم!

مغازه شلوغ و پلوغ. طلاجون با دوربین عکاسی گنده و مانتوی اجاره ای. منم همین که خودم رو جمع و جور کنم هنر کردم. خلاصه خودمون رو رسوندیم به ته صف و تونستیم پشت یه آقایی سکنی بگزینیم. دم خانمی که همراهش بود گرم که مارو چپوند پشت اون بنده خدا و خودش رفت کنارتر. خلاصه همه رو دل و روده ی هم بودیم تو مغازه از بس شلوغ بود. رسیدیم به نوبت ما!

من و طلاجون یکی از دیگری ناشی تر گفتیم بیا حرفه ای عمل کنیم. چهارتا نون گرفتیم که باید خودمون توش رو پر میکردیم. لازم به ذکره که خانم والده ایستاده بود پشت پنجره و به ما میخندید!!! همسرشون که میشه پدر ما هم از اول خودش رو از ما جدا کرده بود و داشت از آبروش دفاع میکرد در همون حوالی! خلاصه! گفتیم بیا تقسیم کار کنیم. نون ها رو یکیمون بگیره و اون یکی توشون رو پر کنه. حالا اون وسط طلا جون سینی رو گرفته و منم سعی میکنم با کمترین رفت و آمد ممکن چنگول (همونی که فلزیه و باهاش میشه چیز میز برداشت) به اندازه هر نون پنج-شش تا فلافلی که نوشته بود حمل کنم و تو نون ها بچینم. سیبزمینی و بادمجون هم گویا داشت که ما فقط یه کمی بادمجون دیدیم ولی مهم نبود. تمرکز ما رو فلافلهای عزیزمون بود!

بعد از چیدمان فلافلها که بخش اعظمشون رو طلاجون با همون انگشتهای نحیفش انجام میداد نوبت ترشیجات و گوجه جات بود. اما ما چی کار کردیم؟! هیچی! کاغذ برداشتیم که ببندیم ساندویچها رو و بذاریم تو کیسه که یهو چشممون افتاد به اصل ماجرا و مجبور شدیم باز کنیم ساندویچ ها رو. انواع و اقسام ترشیجات و شورجات و تندجات داشتند و ما نمیدونستیم که کدوم چه مزه ای میده. به اون آقایی هم که ایستاده بود میگفتیم خب اینا چه مزه ای میده!؟ میگفت ترشیه دیگه! بعد به یکی دیگه میگفت خب اونی که گاز زدی رو دیگه نیار پر کن دهنی میشه!

دوباره با همکاری طلاجون ترشیجات و غیره چیدیم تو نون ها. میگم چیدیم فکر نکنید چیدیم ها! من می پاشیدم بعد طلاجون سعی میکرد بذاره داخل نون ها. اون وسط هم هر از گاهی چشممون به خانم والده میافتاد که از بیرون داره مارو تماشا میکنه و بهمون میخنده. خلاصه دوباره کاغذپیچشون کردیم و کیسه پوش.

اومدیم بیایم بیرون که دیدیم ما سس نزدیم بهشون!!! دوباره از دوم!!!! ساندویچ ها رو از کاغذشون کمی در آوردیم و سس پاش کردیم و دوباره بستیم. حالا اینایی که میگم شما روش صدا بذارید که ما داریم در مورد اینکه چقدر اینجا باحاله و کی چی دوست داره و کی چی دوست نداره و چقدر کالری شد و غیره سخنرانی میکنیم با هم دیگه!

پروژه که تمام شد سرمون رو بالا گرفتیم دیدیم یه امتی دارند ما دو تا و سرعت عملمون تو باز و بسته کردن نون ها رو تماشا میکنند و میخندند!!!! احتمالا فیلممون رو یوتیوب باشه!

عکس محصولاتمون رو نمیذارم که یه موقع کسی هوس نکنه. اما تجربه ی خیلی خوب و خنده داری بود. قبلا هم یه بار دیگه سلف سرویس فلافل رفته بودم اما اون اصلا قابل مقایسه با این تجربه نبود.

 

 

-------

پاپستی: خیر! بنده تبلیغ این فلافل فروشی رو نمیکنم. خاطرمون از اونجا رو فقط دارم ثبت میکنم.

  نظرات ()
  نویسنده: پت - ۱۳٩٥/۳/۱۳

با توجه به اینکه خیلی وقته اینجارو آپدیت نکردم و کیبردم تنبل شده کمی تحمل بنمایید تا دستم گرم بشه و دوباره از سر بگیرم کیبردفسایی رو!

قبلا گفته بودم از خاطرات بیمارستان بیشتر مینویسم. الان دیگه وقتشه! یا حتی دیر هم هست. 

یه شب یکی از پرستارها اومد برای یکی از بیماران نوشابه باز کنه، نوشابه پاشید کف کل اتاق!!! حالا نصفه شبی داستان شده بود چون همه چیز میچسبید به زمین. مثلا میخواستی بری دستشویی انگار داشتی تو صحرا دوومیدانی انجام میدادی! یا میخواستند بیان فشار خون بگیرند، میزشون میچسبید کف زمین! قسمت سخت و طاقت‌فرساش به کنار، ماجرا نصف شبی باعث خنده شده بود. همه بیدار شده بودیم و نشسته بودیم به وضعیت پیش اومده میخندیدیم. تا یک هفته این خاطره سینه به سینه به نسلهای بعدی بیماران اون اتاق و پرستارها منتقل شد.

یه مورد دیگه هم بود که یه آقای مسنی بهم گیر داده بود که به جای عصا از میله‌ی سرم استفاده کنم!!! حالا میله‌ی سرم خودش به زور سرپا ایستاده چه برسه به اینکه بخواد من رو هم همراهش ببره! والا!

بازم میام مینویسم تا دستم گرم شه!

  نظرات ()
  نویسنده: پت - ۱۳٩٤/۱٠/۳٠

یک دو سه! امتحان میکنیم!

  نظرات ()
دست به آب در ترمینال تبریز! نویسنده: پت - ۱۳٩۳/۱٢/۱

صبح یادم افتاد به دست به آب رفتنم در ترمینال تبریز.

اول اینکه در طول مسیر هر موقع من نیت کردم و عزمم رو جزم که حتما سری به دست به آبهای تو راه بزنم، از بوی تعفن و غیره پشیمون میشدم و تصور میکردم دیوار کلیه و مثانه ام باید به واسطه آدامسهایی که در طول عمرم قورت دادم باید به قدر کافی الاستیک شده باشند. که بگذریم...

آخر ماجرا رسیدیم به تبریز و بهمون توصیه شد که حتما بریم دستشویی. در واقع هل داده شدم به سمت دستشویی، چون دلم میخواست تا خود برگشت به تهران خودم رو نگه دارم :))))

رفتم و به به! چه دستشویی تمیزی بود. آدم احساس میکرد دستشویی سلطنتی باید همچین جایی باشه :))))) خداییش تمیز بود و مرتب. جاتون خالی!

بعد از رهایی، خوشحال خوشحال داشتم میومدم بیرون و از روشنایی فضا استفاده میکردم که از پشت سرم صدای "گیزیم! گیزی!" اومد. گفتم با من نیست. راهم رو کشیدم که برم دیدم، صدا ترجمه شد به شکل "دختر خانم! دختر خانم!" گفتم با منید؟ گفت آره، میشه دویست تومن! گفتم چی میشه دویست تومن؟ گفت دستشویی!!!!

همین!

 

نتیجه گیری اخلاقی 1: اگه دیدید دستشویی جایی تمیزه، حتما یه نگاهی به اینور اونور بندازید، ممکنه کسی جایی پنهان شده باشه که موقع بیرون رفتن شما ظاهر بشه.

نتیجه گیری اخلاقی 2: وقتی میرید دستشویی حتما پول خرد تو جیبتون باشه. من هیچ پولی همراهم نداشتم (اموالم رو همراهم با خودش بود) و هنوزم که هنوزه عذاب وجدان دارم :( هرچند اگه قبل از رفتنم خودش رو نشون داده بود میتونستم قبل از رفتن همراهم پولش رو بدم.

  نظرات ()
پرایوسی در استخر! نویسنده: پت - ۱۳٩۳/٦/۳۱

چندی پیش ما و مت و طلاجون و خانم والده تصمیم گرفتیم در یکی از دنیای موجهای آبی و صورتی خراسان تنی به آب بزنیم، و رفتیم که بزنیم و زدیم!

بعد از اینکه آب بازیمون اونجا تمام شد، میخواستیم دوش بگیریم اما فقط دو تا دوش خالی برای چهار نفرمون یافتیم. بین خودمون گفتیم که یکیمون بره تو یکی از دوشها خودش رو آب بکشه و بقیه خودشون رو تو اون یکی دوش بشورند و بعد یکی یکی تو دوش انفرادی آب کشی کنیم و بیایم بیرون. نوبت من که شد داشتم در خلوت خودم پشت گوشهام رو خوب کف مالی میکردم که دیدم یه خانم تپل قل خورد اومد تو کیوسک من زیر دوشی که من مشغول شستن خودم بودم!!!

گفتم خانم کجا؟! من رو نمیبینید؟! من اینجام!!!!

خانمه (با لهجه ی غلیظ که به سختی متوجه صحبتش میشدم): من دارم خودم رو همین گوشه میشورم، کاری به تو ندارم که!

من: من اینجا دارم خودم رو آب میکشم و سه نفر دیگه تو صف این دوش هستند!

خانمه: خب مگه چی میشه منم همین گوشه خودم رو بشورم؟!

من: خانم اینجا حمامه! آدم توش باید پرایوسی داشته باشه! راحت بتونه لباسش رو عوض کنه!!!

خانمه (در این مرحله شکل علامت سوال شده بود): ها؟! حالا باید چی کار کنم!؟ نمیشه این گوشه خودم رو بشورم؟! کاری بهت ندارم که!

در این وانفسا یه عده ای هم اومده بودند که در صورتی که مذاکرات خانمه و من به ثمر نشست، از سایر گوشه های کیوسک گرد استفاده کنند!!!! و صدای طلاجون و مت رو از کیوسک کناری میشنیدم که میگفتند پت با خودش چه فکری کرده به خانمه میگه "پرایوسی"؟! کلمه ی دیگه ای به ذهنم نرسید که بگم.

من: کاری که شما الان میکنید اینه که تشریف ببرید بیرون و تا من از اینجا نیومدم بیرون داخل نیاید! (چی کار کنم خب؟! همسن مامان بزرگم بود بنده خدا!)

خلاصه با یه حالت قهرآمیز دلشکسته من و کیوسک رو ترک کرد و من با خیال راحت به کارهام پرداختم. اما بعد که اومدم بیرون احساس میکردم مثلا آب جوی رو از همسایه پایینی دزدیده ام!!!!!

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر ۱۳٩٥/۳/٢۱ ۱۳٩٥/۳/۱۳ ۱۳٩٤/۱٠/۳٠ دست به آب در ترمینال تبریز! پرایوسی در استخر! ردلی سوییس! ۱۳٩۳/۱/٧ شبها که شما میخوابید، آقا پلیسه داره به پت اینا کمک میکنه! ساعت پت عینک ری-بن!
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من <سرگرمی>،<آموزشی>و ... Ali JoOn DreamyBlog lemonade M&S prance of persia prince of persia آبجی آرنولد احسان ولی زاده ارتش سايه ها از آن زمان که عشق.... از قطره تا دريا.... (‌يه عالمه جملات قصار داره!) اشکان اصلا به تو چه؟! افسونگر امپراتور اين چند نفر با مدعی نگوييد اسرار عشق و مستی.... بادبادک بامي نازی بچه ها بیاین گپ بزنیم... برای خودم برای خودت برهنه تا پرسه های گل سرخ بقچه دل من بلاگ می بلاگ ها به پاکي دريا بوی باران (حسرت سابق) بی تو رو به غروب بی خودترین وبلاگ قرن حاضر!!! پت و مت جديد! پت و مت! پرستو فنچ کوچولو پروين جون پسر خوانده پسر زمینی پلاک 13 ترانه های عاشقونه تک ستاره جادوگر جيگملی چشمهای بارانی من چکامه حادثه بر دوش حرفای داش علی حميد خودم! خوشدلان دانشجو دختر کبریت فروش دخترانی از رنگين کمان درباره الی درباره ی الی (بدون فیل!) دغدغه های فکری من دل نوشت دل نوشته ها (فرهنگی*هنری*علمی*ورزشي) دنیای بر عکس دو تا من دو یار دوربين و عکاسش ( عکساي عالی!) دوست پاييزی دوست جونا ( وبلاگ گروهی) دوستدار طبيعت ديوار نوشته هاي كوچه پشتي دیوار خاطرات دیوار سیاه و سفید روز بارونی روزنوشت های من روزی روزگاری... زمين شناس كوچولو زندگی مبهم زندگینامه من ژغار ژيگولو خان!!! ساحل اميد سایه سبد مهربونی سبز٬ سفيد٬ خط خطی... سبزي فروشی! سروناز سعيد سليمان سیندرلا شادی پلاک ۱۴ شايد... خونه ی ما شب از ستاره ها تنها تر است... شب های بی ستاره شقايق دختر پر درد سر شکوفه شيوا صدرا طرفدار قديمی طنز و مطالب جالب و خواندنی عشق ماه و خورشید عشق من پرواز عشق واقعی غریب آشنا فائزه فقط خدا فقیر قرم قاطی! قلب هاي زخمي کاپوچينو کاپوچینو كاغذ پاره کلانتر 62 کلبه تنهایی گاهنوشت های مانیا گروه یک نفره گفتمان! گنبد نیلی ليلا م. مهتاب ( شعراش خيلی قويند...) مريم پاييزی مريمی....(تولدش ۷ تيره! ) مریم خانمی مسافر مشق سکوت معبود من..... من امروز فهمیدم که خیلی تنهام من نامه من و مامان و امرسان من و وبلاگم و يه دنيا حرف... من، خدا، آرامش مهرداد نيلوفر مرداب نيمفا! هزار و يک... همکلاسی همه روزهام همه ی روزهای من و عشق آغاز شد وبلاگ ايرانيان وهومن يادداشتهای يک دانشجو... يك عدد من ! يوونتوس یادداشتهای یک آدم سی ساله یکی مثل خودت ( گاهی به آسمان نگاه کن ) بوگیر حرفهای یک دل پرتال زیگور طراح قالب